بعضی موقع ها یه بغضی گیر میکنه تو گلوم به اندازه یه گردو ،هر چقدر سعی میکنم قورتش بدم نمیشه .نمیدونم چرا گاهی وقتا همچین حس و حالی بهم دست می ده (یه وتایی هست که اصلا دوس ندارم با کسی حرفی بزنم همچین غم و درد تو وجودم لونه میکنه که نمیدونم به کی و به چی پناه ببرم ).یادمه خیلی مینوشتم البته نه اینجا َتوی نامه هایی که صرفا برای خدا بود همش امید داشتم که خدا نامه هامو میخونه و جواب میده ولی نخوندتا اینکه یه روز از ترس پرتشون دادم ولی الان که فکرشو میکنم خیلی دلم میخواست بودشون و با خوندنشون اشکام یکی یکی سرازیر میشدن.
توی این دو سال اخیر خیلی اذیتا شدم، خیلی ناملایماتو متحمل شدمو نزاشتم کسی متوجه بشه ولی آخرش چی شد خودم موندمو یه دنیا غم.
کاش میشد رفت ،رفت تا جایی که دیگه امیدی به برگشت نبود.


ما را در سایت چهره عشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: nila
بازدید: 193