قصه غصه درویش به دریا گفتم
گفتم ای آب روان تا به کجا خواهی رفت؟
پی مقصود مگر تا به سبا خواهی رفت؟
گفت : آزاده منم من که شوم از همه دور
می گریزم که رهانم تن خود از زر و زور
گفتم ایکاش که من مثل تو دریا بودم
فارغ از رنج و بلا در همه شبها بودم
گفت: دریا گذر از پیچ و خم سختی هاست
دیدن حسرت و غم. در دل خوشبختی هاست.
ما را در سایت چهره عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: nila بازدید: 235